تعداد بازدیدکنندگان : 981914
اولین وبلاگ فارسی زبان بازی های قدیمی میکرو و سگا و... با سابقه ای به اندازه آرشیو !!
دی 1386
ش ی د س چ پ ج
1 2 3 4 5 6 7
8 9 10 11 12 13 14
15 16 17 18 19 20 21
22 23 24 25 26 27 28
29 30          
آرشیو
موضوع بندی

FIF09 Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
دوشنبه 17 اردیبهشت ماه سال 1386
و اما نمایشگاه کتاب !

سلام

امروز یه سر دوباره رفتم نمایشگاه کتاب قبلا هم یه بار رفته بودم ولی به قصد خرید نرفته بودم . همین جوری گفتم حالا یه آماری از اونجا بدم که فکر نکنید اونجا خبریه ... سند اونجا هم دارم ولی چون تو عکس ها چند تا خانوم افتاده نمی ذارم اینجا یه وقتی شاید از عکس ها سو استفاده بشه !!

مثل دفعه قبل بعد از کار تنها و با مترو رفتم مصلی محل نمایشگاه بین الملی کتاب . نمی دونم چرا تو مترو مردم رو اغفال می کردن می گفتن شهید بهشتی پیاده شید اگه می خواید برید نمایشگاه کتاب چون از ایستگاه مصلی خیلی نزدیک تره ! به هر حال ما اغفال نشدیم و همون مصلی پیاده شدیم رفتیم طرف نمایشگاه . اولین چیزی که در مسیر حرکت به طرف نمایشگاه توجه آدم رو جلب می کنه بستی پاکه !! که دست اکثر مردم این بستنی ها رو مشاهده می کنید نکته دوم آب معدنی کوهرنگه و بوی سیب زمینی سرخ کرده ! از قسمت خوراکی ها که بگذریم !

تو نمایشگاه اولین چیزی که دیدم و یه لحظه فکر کردم جنی چیزی دیدم یه دختر بچه بود که به طرز افتضاحی رو صورتش نقاشی کشیده بودن از این بچه ها اونجا زیاد می بینید نترسید و به راهتون ادامه بدید اون کسی که صورت بچه ها رو نقاشی می کنه می تونم بگم کارش واقعا افتضاحه ...

اول که وارد شدم همین جوری بی هدف یه گشتی تو نمایشگاه زدم تو همین بی هدفی یه جا دیدم پله می خوره می ره پایین گفتم برم ببینم چه خبره آقا چشمتون روز بد نبیه وارد سالن کتاب های خارجی شدم اونم از نوع عربیش واقعا داشت حالم بهم می خورد هر چه سریع تر به دنبال راه خروج گشتم و از اونجا خارج شدم !!! چشمم خورد به یه چادر دراز که روش نوشته بود راهنمای یه چیزی تو همین مایه ها منم رفتم رفتم اسم کتابی که می خواستم رو گفتم یه سرچی زدن تو کامپوتر و آدرس سالن و غرفه رو دادن که برم بگیرم رفتیم کتاب رو بگیریم . وقتی وارد سالن شدم یه دفعه یاد حرف کیوان (وبلاگ از پشت یک سوم) افتادم که گفته بود یکم سقف هم نگا کنید سرم رو گرفتم بالا دیدم واقعا سقف قشنگی داره اونجا . بعد از خرید کتاب در حال گشت زنی همون جا بودم که یه خانومی خورد به من برگشت یه نگاهی بهم کرد با این اینکه اون برخورد تقصیر من نبود ولی گفتم ببخشید ! اون خانوم هم که دید قیافه ما به این آدم ها نمی خوره که مرض داشته باشن هیچی نگفت رفت .

داشتم دنبال کتاب هایی که خودم می خواستم می گشتم که تلفن همراهم زنگی خورد و سفارش کتاب ازش صادر شد دوباره رفتم بیرون همون جا که راهنمایی می کردن اسم کتاب رو گفتم آدرس سالن و غرفه گرفتم البته اینبار اون خانومه که آدرس داد یکم خشن بود فکر می کنم دلش می خواست اون چای که داشت می خورد بریزه رو من و اون خودکارشم بکنه تو چشم ! به من گفت سالن هشت غرفه۶۸۱ انتشارات مرکز ! رفتم تو سالن دیدم ۶۸۳ داره بعد اون ور شده ۶۸۵ حالا یه پنج دقیقه داشتم دنبال ۶۸۱ می گشتم که ته همون جا بود این شماره گزاریشون منو کشته !!! به هر حال کتاب تهیه شد .

رفتم دم یکی از غرفه ها نوشته بود کتاب کامپوتر گفتم کتاب فلان رو داری گفت نه ولی می تونم برات بیارم الان گفتم صد در صد نمی خوام بخرم ابتدا می خوام نگاهی بهش بندازم گفت خوب آدرس می دم برو اونجا ببین ، بعدش لال شد یه چیزی گفت خودشم توش موند یه دقیقه هیچی نگفتم اونم شروع کرد با بقیه ملت حرف زدن بعد با کمال پرویی به من گفت پس چی شد ! گفتم هیچی قرار بود آدرس بدی گفت آخه آدرس بدم می ری از اونا می خری !!! منم اونو اغفال کردم گفتم حالا معلوم نیست بخرم ! اونم آدرسو داد داشتم به طرف هدف حرکت می کردم چشمم خورد به یه غرفه که کتاب های مترو  می فروخت (همون کتاب صد تومنی ها ) گفتم ای ول من دو تا شمارشو ندارم از اینا بخرم که بازم از اون دو تا شماره که من نداشتم این یکیشو نداشت گفت رفته بیاره ! به هر حال همون یه شماره رو خریدم ولی تو نمایشگاه گرون تر از خود مترو بود یعنی دویست تومن !

به سمت هرف راه افتادیم کتابی که می خواستم رو داشت قیمت کتاب ۷ تومن بود که ۶ تومن بهمون داد دیگه همون جا جو گیر شدم دو تا کتاب دیگه هم ازش خریدم جمعا یه ۱۵۹۰۰ تومن پیاده شدم ! تو مسیر برگشت یه سر به همون که کتاب مترو داشت زدم گفت هنوز نیاورده منم بی خیال ماجرا شدم چون یه بار دیگه قراره بازم هم تنها به نمایشگاه برم ! تو مسیر بر گشت دو تا چیز توجه منو جلب کرد یکی یه دختر خانومی که از چادری که بالاش گنده نوشته شده بود اطلاع رسانی ولی کسی توش نبود عکس گرفت ! ( توجهم جلب شد چون این حرکتش تریپ وبلاگ نویسی بود ) و دوم کاغذ هایی که رو زمین ریخته شده تا مترو !

تو مسیر برگشت یه عدد گشت ارشاد هم مشاهده کردم که ظاهرا تازه وارد شده بودن تا خانوم ها رو هدایت کنن خیلی محترمانه یه آقا بود با دو تا خانوم چادی که هر تقریبا هرخانومی که می دیدن هدایتش می کردن اون خانوم ها هم یه میلی متر روسری شون رو جلو می آودن تا حجابشون کامل شه ! البته فکر نکنم تنگی مانتو رو بشه کاریش کرد همون جا !!!

دوباره وارد مترو شدم و به طرف منزل برگشتم .

خیلی وقت بود نمایشگاه کتاب نرفته بودم و این بار هم اگه تو مصلی بود نمی رفتم ولی اینجا مترو خورش خوبه خونه ما هم که به مترو نزدیکه هر وقت اراده کنم نیم ساعت بعد تو نمایشگاه کتابم . قبلا هم گفته بودم از کتاب خوشم می آد ولی چون خیلی گرونه توانایی خریدش رو به اون صورتی که دوست دارم ندارم یه بار دیگه هم پنجشنبه باز هم تنها قراره برم .
نمایشگاه به نسبت بار اول که رفتم شلوغ تر بود جاش خوبه ولی چون سالن ها خیلی بهم چسبیدن آدم اون حالی رو که تو نمایشگاه قبلی می کرد نمی کنه .

یکی از چیز هاییکه به شما قول می دم تو نمایشگاه کتاب حتما ببینید جدول مندلیفه که این بچه هایی که رفتن و از این کتاب های بدرد نخور کنکور خریدن ظاهرا بهشون به صورت رایگان اهدا شده . اندازشم تقریبا به انداز پوسر بازی Ninja Gaiden که من رو دیوار اطاقم چسبوندم !!! )حالا اگه می خواید اندازه پوستر اطاق منو تخمین برنین برید یه سر به نمایشگاه کتاب بزنید !!!

و یه نصیحت وقتی رفتین نمایشگاه با خودتون پول زیاد نبرین من در عرض سه ساعتو نیمی که اونجا بودم ۳۵۵۰۰ تومن پول کتاب دادم که معلوم نیست به دردم بخوره یا نه !

و در آخر اینکه به نظر من اگه یکم خانوم هاشو کمتر کنن بهتره بار اولم که رفته بودم نمایشگاه یه خانوم عقب عقب اومد خورد بهم و خیلی خوب خیلی قشنگ چند عدد فحش نثار ما کرد ما هم که بچه مظلوم به رو خودم نیاوردم راهم رو کشیدم رفتم . حوصله کل کل کردن ندارم تازه تقصیر خودش بود که اینهو گاو داشت بر عکس راه می رفت ولی اگه من چیزی بگم دعوا می شه بحث می شه بد تر می شه واسه همین ترجیحا تو اینجور مواقع هیچی نمی گم!

می خواستم بازی هم بذارم یه بازی سگا که تا حالا فکر کنم نذاشتم آپلودشم کردم ولی خیلی خستم باشه واسه پنج شنبه چون فردا بعد از سر کار یه راست می رم شمال و چهارشنبه دوباره بر می گردم ! پنجشنبه صبح حتما به روز می کنم پاسخ دوستان هم می دم اینو نوشتم چون می خواستم بنویسم اگه نمی نوشتم بعدا یادم می رفت خیلی چیزا رو ...

راستی کسی این بازی های رفلکسیو رو نمی خواد فکر کنم چون تو پست قبلی تبلیغ رو خیلی بالا زدم احساس شد این جزو همون تبلیغاته بلاگ اسکایه !‌ دفعه بعد پایین می زنم ! الان اگه خواستین یه نگاه به بالای پست پایین بکنید .

موفق وپیروز باشید

جاوید


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
آدم کم حرف کمی گوشه گیر بیشتر اوقاتش رو با کامپیوتر عتیقه ش می گذرونه و معمولا روزی سه ساعت تو اینترنته وقتی می خواد بره بیرون با قیافش ور نمی ره متولد خرداد
شناسنامه کامل من...
server uptime monitor service